Ehsan Karami Ehsan Karami

وبلاگ

بیچاره عشق …

دی ۱۰, ۱۳۹۶ توسط احسان

دریا و نخل نباید عاشق هم میشدند…عشق دریا باید برای ساحل میبود و عشق نخل هم برای آسمان…

اما وای از این عشق ممنوع … چه لذتی در وجود نخل افکنده بود…چه غم عاشقانه ای میخورد دریا…عاشقانه تر از هر عاشقانه…چه درد خوشایندی…

اما انگار درد دریا عظیم تر بود…دریا می اندیشید نخل اگر هم گاهی سر به طرف دریا خم میکند از تلاش باد است و نه چندان از سر اشتیاق…دریا فکر میکرد نخل همچنان سر به هوا دارد…اما انقدر عاشق بود که تمام دردها را در خودش غرق میکرد…هر چند که نخل بیچاره هم نه سر به هوا بود و نه از سعی باد به طرف دریا خم میشد…نخل هم عاشق بود…

یک روز ابرهای عزادار آسمان را پوشاندند و طوفان شد…دریا نفهمید چه شد که تمام دردهای غرق شده بر لبش میآمدند …آشوب شد…عقب رفت…نخل ترسید…فریاد میزد بر سر دریا که بمان…بیا…نرو…دریا عقب میرود مگر؟ دریا نمیشنفت…رفت عقب و ناگهان تمامیتش موجی شد و به طرف نخل و هرچه در اطراف او بود تاخت…
لحظه ای بعد نخلِ از کمرشکسته شده بر زمین افتاده بود و دریا ناباورانه به خشم خود مینگریست…

دریا نه فقط نخل ، که هر چه در دور و نزدیک نخل بود را ویران کرده بود…حالا نخل را هیچ بادی از این خم تر نمیکرد…حالا دیگر نخل سر به هوا نداشت…حالا دریا پشیمان بود…بیچاره عشق…

ارسال نظر

WordPress Video Lightbox